سریال «میکائیل» این روزها با استقبال فراوانی از سوی مخاطبان روبرو شده اما در برخی موارد از جمله «انتخاب شهر 60 کیلومتر»، شخصیت پردازی برخی شخصیت ها و ... ایرادهایی به آن وارد است.

سریال «میکائیل» این روزها با استقبال فراوانی از سوی مخاطبان روبرو شده اما در برخی موارد از جمله «انتخاب شهر ۶۰ کیلومتر»، شخصیت پردازی برخی شخصیت ها و … ایرادهایی به آن وارد است.

سریال «میکائیل»، عبور از خط قرمزها در ناکجاآباد

بعد از اینکه سیروس مقدم سریال «مدینه» را برای ماه رمضان شبکه یک ساخت، انتقادهای فراوانی پیرامون آن شکل گرفت. خیلی ها معتقد بودند «مدینه» قدرت کارهای قبلی این کارگردان را ندارد و مقدم نتوانسته انتظارها را برآورده کند. این بار اما قضیه فرق می کند. «میکائیل» این روزها به عنوان پرمخاطب ترین سریال تلویزیون، مقدم را در سطح کارهای قبلی اش بالا برده و می شود آن را جزو آثار موفق این کارگردان به حساب آورد.

گرچه ایرادهایی به کار وارد است و بخش هایی از سریال، با ابهاماتی روبروست اما برآیند کلی کار قابل قبول به نظر می رسد. یکی از مهمترین انتقاداتی که می شود به کار وارد دانست، پیشرفت قصه در شهر کوچکی به اسم «۶۰ کیلومتر» است؛ شهری بی هویت که در جنوب کشور واقع شده اما هیچ نشانی از زندگی و فرهنگ جنوبی ها در آن دیده نمی شود.

در یک کلمه قصه «میکائیل» می تواند در هر شهری اتفاق بیفتد. گفتگوی ما با سیروس مقدم پیرامون همین مسئله، بی شناسنامه بودن برخی شخصیت ها، غیرقابل باور بودن دیالوگ ها و خلاصه شیوه کادربندی و تصویربرداری آن و … انجام شده است.

شما در دهه ۹۰ و در عصر ارتباطات و قدرت فراوان شبکه های مجازی، شهری به اسم «۶۰ کیلومتر» خلق کردید که مردمانش هنوز تحت سیطره و فرمان یک خان بزرگ زندگی می کنند. مدام راجع به شرارت مردمان ۶۰ کیلومتر می شنویم و اینکه آدم هایی هستند که نشسته اند تا برای دیگران حرف دربیاورند اما از مظاهر زندگی سنتی و آداب و رسوم قدیمی آنها تصویری به مخاطب ارائه نمی شود.

ما صرفا می بینیم آقاخان و اطرافیانش به حمام عمومی می روند اما در سایر موارد، نشانه ای از زندگی عشیره ای، روستایی یا حتی زندگی در یک شهرستان کوچک هم نمی بینیم. حتی از شیوه پوشش یا حرف زدن آنها هم نمی شود فهمید که در چنین محیط بسته ای روزگار می گذرانند. دلیل خاصی برای این تناقض ها داشتید؟
- اینها تناقض نیستند؛ ابزارهایی هستند که قصه ما را تعریف می کنند. برای اینکه برای کسی سوءتفاهم ایجاد نشود یا کسی یا قشری خودش را در موقعیت قصه ما قرار ندهد و فرعیات بر اصول غلبه نکند، از روز اول تصمیم گرفتیم ناکجاآبادی را ترسیم کنیم و سپس قصه را پیش ببریم. «میکائیل»، به اعتقاد من در همین حد هم یک جسارت، ریسک و خودزنی قابل تقدیری است که ناجی هنر برای طرح این ایده، به آن دست زده است.

شهری که ناامن است، زور و زر و قدرت بر امنیت و قانون و ضابطان آن چربش دارد و آقاخانی دارد که با ظاهری موجه و آرام و قانونمند، مردم را به سمت خود کشانده است. بعضی از ترس، بعضی با احترام و بعضی بی تفاوت هستند و پلیس، مظلوم و در موضع بی عملی گیر کرده است.

این شکل قصه گویی درآثار وسترن دیده می شود؛ شهر بی قانون، اشرار خشن و قانون گریز و کلانتری که با اسبش می آید و یک تنه، مبارزه می کند و کم کم اعتماد مردم را جلب می کند و سپس با کمک همان مردم ترسیده، پیروز می شود و سپس سوار اسبش می شود و می رود تا در تنهایی، در جایی دیگر با مظاهر ظلم و بی عدالتی بجنگد. طبق این فرمول، در شهر ۶۰ کیلومتر، مجموعه ای از ظواهر تمدن و نمادهای رشد نیافتگی، در کنار هم دیده می شود…

ما قصد نداشتیم تا در «میکائیل» به مستندسازی و یا بازسازی عینی فرهنگی و اجتماعی یک شهر یا جزیره خاص روی آوریم؛ برای همین هم از لهجه، لباس، مناسبات و تیپ سازی های خاص یک منطقه پرهیز کردیم تا بتوانیم بدون ورود به حواشی، اصل قصه را تعریف کنیم.

در یکی از مصاحبه ها گفته بودید خودتان متولد جنوب کشورید و به تمام آداب و رسوم و سبک زندگی آنها واقف هستید. پس چرا استفاده بیشتری از این مسائل نکردید؟ ما هیچ نشانه ای از شکل گیری این اتفاق ها در جنوب کشور نمی بینیم. یعنی اگر کل قصه در جایی غیر از جزیره قشم اتفاق می افتاد باز هم فرق خاصی نمی کرد.
- شما درست می گویید، قصه «میکائیل» می توانست در هر جای دیگری اتفاق بیفتد، چون اساس هدف ما چیزهای دیگری بود اما چند نکته را باید مد نظر داشت؛ ۱- قصه «میکائیل» نمی توانست در کلانشهرها اتفاق بیفتد چون باید اهالی شهر همدیگر را بشناسند و شایعات به سرعت دهن به دهن شکل بگیرد و یک رابطه خانوادگی و پدرخواندگی قابل درک باشد.

۲- قصه «میکائیل» حتما باید در یک جغرافیای خشن، صحرایی و صخره ای غبار گرفته که تلفیقی از مظاهر تمدن و عقب ماندگی است، اتفاق می افتاد تا این دوئل خشن و حوادث جواب بدهد. ۳- قصه «میکائیل» نمی توانست در یک شهر با سیستم پلیس پیشرفته و قوی و مجهز به همه علوم و فنون روز باشد، چون در این صورت به راحتی و سرعت می توانست آرامش را به ۶۰ کیلومتر بازگرداند؛ بنابراین انتخاب جزیره قشم، اساسا ربطی به جنوبی بودن من و ارادتم به آن منطقه یا آداب و فرهنگ و سنن آنجا ندارد.

اتفاقا تلاش می کردیم تا به هیچ وجه روی جنوبی بودن آدم ها و روابط شان و نوع حرف زدن و لباس پوشیدن و … تاکید نکنیم… ما حتی تلاش کردیم که در کنار دریا و اسکله و … پاساژها و شهربازی و حمام عمومی و قطار و هواپیما، شهری متنوع با انواع لوکیشن ها را نشان دهیم که تداعی جزیره یا بندر خاصی را نکند.

تا به حال قصه های زیادی درباره شخصیت پلیس ساخته شده بود اما تا به حال درگیری خانوادگی یک پلیس را به این شدت در فیلم ها و سریال ها ندیده بودیم؛ پلیسی که یکی از دلایل اصلی برخی مبارزاتش به مسائل خانوادگی خودش برمی گردد. این داستان از کجا گرفته شد؟ واقعی است یا کاملا از تخیلات گرفته شده؟
- قصه «میکائیل» برگرفته از یک کلیت است که از فیلتر ذهن سعید نعمت الله گذشته و تبدیل به یک فیلمنامه شده. طبیعی است که عین به عین قصه با مستندات عینی آن وجود ندارد اما این اصل که معضلات خانوادگی گاهی آنقدر پیچیده و سخت می شود که شغل ما و زندگی مان را تحت تاثیر قرار می دهد، همواره وجود داشته. حالا این می تواند برای یک دکتر اتفاق بیفتد و یا یک راننده تاکسی و در «میکائیل»، برای پلیس قصه ما این داستان ساخته و پرداخته ذهن نویسنده است و با هدف تعریف ارزش های امنیت و شیرینی برای آن جامعه نگارش شده.

در شخصیت عبدالله با یک جور تناقض روبرو هستیم. عبدالله یک ۶۰ کیلومتری اصیل است و طبیعتا از ابتدا در این محیط بزرگ شده و بیشتر از همه به آداب و رسوم و شرایط این منطقه احاطه دارد اما با این وجود، یکی از روشنفکرترین افراد است. حتی بعد از مرگ رسول، رشید به او یادآوری می کند که همسر او نباید در ملاء عام ظاهر شود و عبدالله از این رسم به عنوان یک رسم بد یاد می کند؛ در صورتی که اگر چنین رسومی همه گیر است اول از همه عبدالله باید از آنها باخبر باشد. طوری به نظر می رسد که انگار عبدالله هم یک مهاجر است و اصلا شبیه بقیه آدم های آنجا نیست.
- دایی عبدالله نماد افکار متجدد، در مقابل طرز تفکر سنتی است… درست است که او در همین ۶۰ کیلومتر بزرگ شده اما به نظر می رسد که همواره نسبت به افکار کهنه و واپس گرا، جبهه داشته است و این تقابل تجدد و سنت، همواره در طول تاریخ وجود داشته است. دایی عبدالله نیز نماینده این طرز فکر است…

سریال «میکائیل»، عبور از خط قرمزها در ناکجاآباد

 

نداشتن شناسنامه شخصیت درباره همسر رسول هم مشهود است. او هم به شیوه ای زندگی می کند که بعید به نظر می رسد بومی خود ۶۰ کیلومتر باشد. انگار او را هم به همراه عبدالله، از تهران برداشته اند و گذاشته اند وسط این شهر کوچک.
- با توضیحاتی که دادم، به نظرم دیگر نباید به دنبال ریشه هویتی و زیستی برای شخصیت ها بگردیم… قصه «میکائیل»، مجموعه ای از آدم هاست که یک قصه را تعریف می کنند، اگر غیر از این ببینیم، قطعا سوال بعدی شما این خواهد بود که اینها چرا لهجه ندارند، چرا لباس محلی نمی پوشند، چرا در خانه شان غذاهای محلی نمی خورند و چراهای دیگر…

یاس نماد زنی پاکدامن و خانواده دوست است که مثل اسمش گل است و عشق رسول را در سینه دارد و به بزرگترش احترام می گذارد ولی در جامعه مردسالار قلدر و زورگو، حاضر نیست تحت سیطره رشید قرار بگیرد… اما در آینده می بینیم که همین زن ساده، سرکش می شود و عصیان می کند…

اغراق در خلق شخصیت آقاخان تعمدی بود؟ اگر یادتان باشد علیرضا خمسه پیش از این در سریال «مرد هزارت چهره» تا حدی به چنین کاراکتری نزدیک شده بود اما آنجا به دلیل اینکه شخصیت در قالب یک کمدی تعریف می شد می توانستیم این حد از اغراق را بپذیریم. اینجا اما از آقاخان که یک بدمن تک بعدی است فقط می دانیم داغدار پسرش است و به دنبال انتقامو حالا در راه این انتقام، دست به هر کاری می زند. این مسئله در کنار لحن صحبت کردن او باعث شده که آنطور که باید نشود او را باور کرد.
- با نظر شما موافق نیستم… آنچه که در این روزها اتفاق افتاده، همه حاکی از آن است که علیرضا خمسه در نقش آقاخان نه تنها بسیار مورد توجه قرار گرفته که همه بر این باورند که نقش به شدت دوست داشتنی و پذیرفتنی درآمده است و این قدرت بالای بازیگری خمسه را می رساند. برای نقش آقاخان، اتفاقا ما به ضد کلیشه ها دست زدیم… من و سعید نعمت الله، آقاخان را آدمی نحیف، ضعیف، افتاده و ظاهرا موجه می دیدیم که با همین ظاهر موجه، مردم دوستش دارند و به او احترام می گذارند.

او ماه چهره را دوست دارد و کینه اش از «میکائیل»، به مرگ پسرش برمی گردد. او امیر، پسرخوانده اش را بزرگ کرده و به عنوان بزرگ ۶۰ کیلومتری، مردم برای حل مشکلات شان به او مراجعه می کنند. او مثل بدمن ها، خنده های هولناک نمی کند… هیکل ورزشکاری و دست بزن ندارد و بسیار معمولی و واقعی حرف می زند و زندگی می کند. او در آینده وجوه بیشتری از خود را نشان می دهد.

مسئله لحن صحبت کردن درباره کل شخصیت ها به معضل عجیبی تبدیل شده. از زن خانه دار رسول گرفته تا پلیس یا رشید اراذل و اوباش، همگی به یک شیوه حرف می زنند. همگی از دیالوگ هایی بسیار سنگین استفاده می کنند و حتی در جاهایی از سریال، به نوعی از خطابه گویی وارد می شوند.
- به اعتقاد من تاریخ مصرف دیالوگ های بسیار عادی و سطحی و بدون بار نمایشی و بدون عمق دارد تمام می شود… لحن و اتمسفر قصه ها می تواندمتنوع باشد… دیالوگ های سعید نعمت الله، در عین آهنگین بودن، بسیار تاثیرگذار و جذاب است… به همین دلیل، است که نوع نوشته های سعید را نمی شود با هیچ کس دیگر مقایسه کرد و این نوع ادبیات در عین آهنگین بودن، به شدت قابل فهم و محاوره ای و پر از مفهوم است.

فیلمبرداری روی دست و زاویه های نامتعارف، از جمله ویژگی های اصلی کارهای سیروس مقدم است که در «میکائیل» به اوج خودش رسیده. مخصوصا قسمت اول که هنوز هیچ کدام از شخصیت هاو داستان برای مخاطب شناخته شده نیست، یکمرتبه با مجموعه ای از تصاویر نامتعارف روبرو می شود. فکر نمی کنید استفاده از چنین تکنیک هایی آن هم در ابتدای سریال باعث شود مخاطبان نتوانند با آن ارتباط برقرار کنند؟
- فکر می کنم که حق با شما باشد و ما باید قصه را کمی آرام تر و نرم تر شروع می کردیم اما واقعیت این است که چیزی حدود ۱۲ دقیقه از قسمت اول را ما خودمان درآوردیم چون به نظر می رسد که قصه کند و لخت جلو می رود و ممکن است تماشاچی حوصله اش سر برود. به همین دلیل ریتم معرفی ها را تندتر کردیم و شاید این مسئله باعث می شود که حرکات دوربین و زوایای نامتعارف، بیشتر به چشم می خورد اما از طرف دیگر، ما باید در قسمت اول، میخ مان را می کوبیدیم و مخاطب را درگیر می کردیم و به سرعت به مرگ رسول می رسیدیم.

منبع: بیتوته

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه